ناب مثل یک شعر،
رقصان بسان نتهای بیتاب،
و آرامش یعنی تلفیق بیت و آهنگ،
رقص واژه بر گسترهء یک نت،
و نهایت اوج گرفتن بر فراز این شهر باران خورده .
قلم که خشکید بس که احساس نالید
اما قلب همچنان در سینه طپید تا نوای زندگی در جان رگهایم جاری باشد
روزگاری آنچه از من از این گسترهء کبود بر صفحه نقش بست از عشق بود
امروز از همه دلتنگیهای عالم مینگارم
چشم که باز کردم دیدم دور من دنیائی ست پر از ناکامی
پر ز مردمانی که حقیقت تداوم را در دریدن میدانند
اگر ما آدمها دندان دریدن داشتیم تا حال از ما فقط حکاکیهای غارها از شکل موجودات دوپا بر جای مانده بود.
خیال من پر بود از سبزی عشق و خیال کج مردمان در فرمانروائی
از فرمانروایان سرزمین گرگها که گذشتم رسیدم به مردمان ماسک به صورت
به رو خوبی و خوشی زیر این صورتک دنیائی کذائی
من خوب باشم به قیمت ویرانی تو
ویران کرد و خودش زیبا ماند
دوپائی دیگر به آغوش کشید و لبخند زد به قیمت اشکهای من